با پاییز کنار آمده بودیم
اما زیر قولش زد
ناچار یقه ی زمستان را گرفتیم
زمستان چپقی گوشه ی لبش بود
تکانی به خود داد
و چیز هایی گفت
برف را بو کردیم , نوشیدیم
این شد که شیرینی از خاطرمان رفت
امید در اولین ایستگاه
از قطار جا ماند
و حرف ریل ها را در آغوش کشید
هیچ کداممان نقشه ای در دست نداشتیم
ما صاحب کندو هایی بودیم
که زنبوری در آن نبود

...
مهدی موسوی