این تابستان هم به پایان می‌رسد
گرما که تمام شد
غروب‌هایِ پاییز
مردانِ خسته
پناه میبرند به آغوشِ زنانِ فداکار
...
و زنانِ دلگرفته
سر می‌‌گذارند بر شانهِ مردانِ مهربان
و اینطور می‌‌شود
که پاییز می‌‌گرید
آدم‌ها چشم در چشم هم میدوزند
و یک شهر میگرید
یک شهر باور می‌کند
که رستاخیز
یعنی‌ دل آدم ها

"نیکی‌ فیروزکوهی"

پروانه ی من در تاری افتاد که عنکبوتش سیر بود....

نه توانست پرواز کند ....

.... و نه مرد ....

( دانته )

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پرواز خواهيم داد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان برادری ست

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ای است
و قلب
...
برای زندگی بس است...

...
شاملو