این روزهایم روزهای نا آشناییست ... سالها بود وقت آزاد و اوقات فراغت برام بی معنی بود
کارم شده بود درس خواندن و مقاله نوشتن.
آن روزها هیچ چیز جز دکتر شدن در ذهنم نبود ... فکر کردن به کسانی که درمانشان به دست
من است نیروی خارق العاده ای در من ایجاد کرده بود ... نیرویی که به من توان می داد 20
ساعت از 24 ساعت شبانه روز را بیدار باشم و با عشقی وصف ناپذیر درس بخوانم.
اما این روزها و بعد از همه ی اتفاقاتی که افتاد فهمیدم همه چیز دکتر شدن نیست.
این روزها من شبیه بقیه آدمها شده ام ! ورزش می کنم , خرید میروم و کتابهای مورد علاقه ام را می خوانم.
پاییز سال دیگر هم دوباره به مدرسه چشم پزشکی باز می گردم و به این ایمان دارم که هر
اتفاقی در زندگی آدم به دلیل خوبی که خودمان از آن بی خبر هستیم می افتد.
مرسی از رضا جان و آرام عزیزم که همیشه به من آرامش را هدیه می کنند.