با پاییز کنار آمده بودیم
اما زیر قولش زد
ناچار یقه ی زمستان را گرفتیم
زمستان چپقی گوشه ی لبش بود
تکانی به خود داد
و چیز هایی گفت
برف را بو کردیم , نوشیدیم
این شد که شیرینی از خاطرمان رفت
امید در اولین ایستگاه
از قطار جا ماند
و حرف ریل ها را در آغوش کشید
هیچ کداممان نقشه ای در دست نداشتیم
ما صاحب کندو هایی بودیم
که زنبوری در آن نبود

...
مهدی موسوی


یادم میاد بچه که بودم بعضی وقت ها با خواهرم یواشکی بابام رو نگاه می کردیم
ساعت ها با دست مشغول جمع کردن آشغال های ریزی بود که روی فرش ریخته شده بود...
من و خواهرم حسابی به این کارش می خندیدیم !
چون می گفتیم چه کاریه ؟! ما که هم جارو داریم هم جارو برقی !!!


چند روز پیش که حسابی داشتم با خودم فکر میکردم که چه جوری مشکلاتم رو حل کنم یهو به خودم اومد دیدم که یک عالمه آشغال از روی فرش جلوی خودم جمع کردم...!

نه از مهر ور نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است ، می دانی برادر
دلم خون است ، از این می نویسم
.
.
.
قیصر امین پور