من یقین دارم که برگ،

کاین چنین خود را رها کرده ست، در آغوش باد

فارغ است از یاد مرگ!

لاجرم، چندان که در تشویش ازین بیداد نیست

پای تا سر،

زندگی ست!

آدمی هم مثل برگ،

می تواند زیست بی تشویق مرگ،

گر ندارد همچو او، آغوش مهر باد را

می تواند یافت، لطف

« هرچه باداباد » را!

.

.

.

فریدون مشیری

جسارت می‌‌خواهد
نزدیک شدن
به دورترین افکار زنی‌ که
درد بی‌ کسی‌ را
به مسلخِ کوچه پس کوچه‌هایِ شهر برده
زنی‌ که هر شب
به پابوسِ کابوس‌هایِ مردانه میرود
و سحر گاه
لحافش را پر می‌ کند از هق هقِ تنهایی‌ بی‌ مرزش
.
.
ها ا ا ا ا ی روزگار لعنتی
با دختران غریب خود چه میکنی‌ ؟؟؟؟

نیکی‌ فیروزکوهی