|
سلام فاحشه!
تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشي
صبح به خیر خداجان: شنیدم صبح های زود برکتها رو قسمت می کنید........ الان صبح زوده .............. سهم من یادت نره........ آخ مردم از انتظار.... انتظارم رو امروز به پایان برسون....... همین بازم میگم دوست دارم....... خیلی زیاد دخترت پریسا
خدا باهام قهری........؟؟! انگار یک روز صبح ازت جدا شدم............ قطع شدم... disconnect چی شد؟! چرا این طوری شد؟! خدا جونم اگه توام بام قهر کنی دیگه به کی رو بیارم؟؟؟؟؟ مگه من جز تو کی رو دارم .........؟ هیج کس! راستی خدا جونم من چرا فکر می کنم تو به وبلاگم سر می زنی و نوشته هامو میخونی؟ دلم برات تنگ شده بود... مرسی بابت همه چیز ..... امید اول و آخرم تویی ..... نا امیدم نکن......... خودت خوب می دونی دارم چی می گم! خداجونم دوست دارم....... بای بای........ بوس بوس دخترت پریسا
هیچکس ویرانیم را حس نکرد وسعت تنهاییم را حس نکرد در میان خنده های تلخ من گریه پنهانیم را حس نکرد در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد آنکه با آغاز من مانوس بود لحظه ی پایانیم را حس نکرد
خوب من که می دونم تو اراده کنی نا ممکن ها ممکن میشه......... میدونم کافیه که فقط یک ذره یک ذره.... امروز خیلی محتاجم بهت........ خدایا......... بخواه.......... تو رو به اون بزرگیت قسم...... خیلی خسته ام... خیلی تنهام.......
کوله بارت بر بند
شایداین چند سحر فرصت آخر باشد! بشناسیم خد ا وبفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم میشود آسان رفت میشود کاری کرد که رضا باشد او ای سبکبال ! در این راه شگرف در دعای سحرت در مناجات خدایی شدنت هرگز از یاد نبر من جا مانده بسی
نگو از تو چشمام چیزی نمی خونی
تو که لحظه لحظه حالم رو می دونی منو رها کن از این حس تنهایی تو نرفتی .... نه... تو هنوزم اینجایی
خداجانم ............ میدونم از تو چشمام همه چیز رو می خونی..... خدا ........... خوب من بلد نیستم!!! بلد نبودن که گناه نیست. هست؟ اما خودت خوب می دونی که چه قدر برام مهم بدست آوردنش! خودت راهشو نشونم بده ............. خودت کمک کن..... اگه تو اراده کنی میشه ......... وگر نه............. من صورتم و ز خود ندارم خبری نقاش تویی عیب مرا بیرون کن
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است. انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد. آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست.
|
About
9/27/2009 - 10/13/2009 9/23/2009 - 9/29/2009 8/27/2009 - 9/12/2009 8/23/2009 - 8/29/2009 8/13/2009 - 8/22/2009 7/27/2009 - 8/12/2009 7/30/2009 - 8/5/2009 7/23/2009 - 7/29/2009 7/13/2009 - 7/22/2009 6/26/2009 - 7/12/2009 6/29/2009 - 7/5/2009 6/12/2009 - 6/21/2009 5/22/2009 - 5/28/2009 5/12/2009 - 5/21/2009 4/28/2009 - 5/4/2009 4/21/2009 - 4/27/2009 4/11/2009 - 4/20/2009 3/12/2009 - 3/20/2009 2/26/2009 - 3/4/2009 2/19/2009 - 2/25/2009 2/10/2009 - 2/18/2009 1/20/2009 - 1/26/2009 12/25/2008 - 1/10/2009 12/28/2008 - 1/3/2009 12/21/2008 - 12/27/2008 12/12/2008 - 12/20/2008 11/25/2008 - 12/11/2008 11/28/2008 - 12/4/2008 11/21/2008 - 11/27/2008 11/12/2008 - 11/20/2008 10/26/2008 - 11/11/2008 10/29/2008 - 11/4/2008 10/22/2008 - 10/28/2008 10/13/2008 - 10/21/2008 9/26/2008 - 10/12/2008 9/29/2008 - 10/5/2008 9/22/2008 - 9/28/2008 9/12/2008 - 9/21/2008 Links
هم نفس |